شعر روزگار

شعر روزگار



روزگاریست همه عرض بدن می خواهند /

همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند /

دیو هستند و لی مثل پری می پوشند /

گرگ هایی که لباس پدری می پوشند/

آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند/

عشق ها را همه با دور کمر می سنجند/

خب طبیعی است که یکروزه به پایان برسد /

عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد/

… صبح یک روز من از پیش خودم خواهم رفت/

بی خبر با دل درویش خودم خواهم رفت/

می روم تا در میخانه کمی مست کنم/

جرعه بالا بزنم آنچه نبایست کنم/

بی خیال همه کس باشم و دریا باشم/

دائم الخمر ترین آدم دنیا باشم/

آنقدر مست که اندوه جهانم برود/

استکان روی لبم باشد و جانم برود/

ساقیا در بدنم نیست توان جام بده/

گور بابای غم هر دو جهان جام بده/

برود هر که دلش خواست شکایت بکند/

شهر باید به من الکلی عادت بکند./

99CC.IR جمع آوری شده توسط
نویسنده :
تاريخ : شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 7:28
صفحات وب
ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس دانلود تک آهنگ انجام پروژه متلب نظافت منزل در تهران پیش بینی نتایج فوتبال خرید ملک در ترکیه انجام پروژه متلب میهن ام پی تری بازی حکم نقاشی ساختمان آپلود عکس نمایندگی پنل پیامک بانک مشاغل شیراز پزشکان متخصص شیراز بازی انفجار
بستن تبلیغات [X]